امیدی که زیر خاک مانده بود
صبحِ زود، پیش از آنکه گرمای تابستان جان بگیرد وارد حیاط شدم و به سمت آلاچیق کوچکی رفتم که در گوشهی حیاط مان قرار داشت.
در وسط حیاط، باغچهی بزرگی بود با چند بوته گل رز و یاس زردِ بزرگی که شاخههایش بیشتر سطح باغچه را پوشانده بود.
خنکای دلنشین آن صبح تابستانی، وسوسهام کرد تا صبحانهام را در آلاچیق بخورم. وسایل را درون سینی چیدم و به آنجا بردم. پس از صرف صبحانه و کمی مطالعه، نگاهم به گلدان سانسوریایی افتاد که دو سه ماه پیش، پس از خشکشدنش آن را گوشهای از حیاط گذاشته بودم چونکه از گیاه ناامید شده بودم و تصمیم داشتم بعدها خاکش را خالی کنم و گیاه تازهای در آن بکارم.
اما ناگهان، در میان برگهای خشکیده، چیزی توجهم را جلب کرد: سانسوریای کوچکی از دل خاک سر برآورده بود و با طراوتی دلنشین خودنمایی میکرد.
از دیدن آن منظره چنان غافلگیر وخوشحال شدم که نمیدانستم در آن لحظه چه کنم. با ذوق گلدان را برداشتم، در جای مناسبی گذاشتم و کمی آب دور آن جوانه کوچک ریختم؛ انگار بعد از مدتها، امیدی کوچک و سبز دوباره در دلم جوانه زده بود….
…هنوز نگاهم به آن بود و با خودم فکر میکردم گاهی چه زود از همهچیز ناامید میشویم؛ بیخبر از اینکه در دل همان چیزی که تمامشده میپنداریم زندگی، آرام و به صورت پنهانی راه خودش را ادامه میدهد.
آن جوانه، برای من فقط یک گیاه نبود؛ نشانهای بود از اینکه گاهی درست در لحظهای که دیگر هیچ انتظاری نداریم، و دقیقآ همان جایی که حتی فکرشم نمیتوانیم بکنیم، اتفاقی از راه میرسد و امید را دوباره در دلمان زنده و روشن میکند.
شاید بعضی امیدها از بین نمیروند؛ فقط مدتی در سکوت، زیر خاک میمانند تا در زمان مناسب رشد کنند و دوباره سر برآورند.
بقول:
نظامی گنجوی شاعر قرن ششم که میگوید: در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
✍️🪴✨
