سراب یک لبخند
خریدهایم را تمام کرده بودم و در مسیر بازگشت به خانه قدم میزدم. هنوز دو سه کوچهای تا رسیدن به مقصدم فاصله داشتم که منظرهای توجهم را جلب کرد؛
دختربچهای که به نظر میرسید هفت، هشت ساله باشد، کنار مادرش ایستاده بود. از همان فاصله دور، شور و حال عجیبی داشت.
او بلند بلند میخندید، دستهای کوچکش را با هیجان در هوا تکان میداد و مدام صدا میزد: «خاله بیا… بیا اینجا کارت دارم!»
با شنیدن این دعوت بیریا، در ذهنم تصویر شیرینی نقش بست. گمان کردم با همان مهر کودکانهاش میخواهد چیزی بگوید یا شیرینزبانی کند. لبخندی روی لبهایم نشست، قدمهایم را تندتر کردم و با رویِ گشاده درست روبهروی او ایستادم.
خم شدم و با لحنی نرم و مهربان گفتم:
«جانم، خانم کوچولو؟ چیزی میخوای به من بگی؟»
اما هنوز سوالم تمام نشده بود که به جای پاسخی شیرین، ضربهی سیلیِ بسیار محکمی را روی صورتم حس کردم!
گیج و مبهوت، چند قدم به عقب تلوتلو خوردم. درد و سوزشِ پوستم با ناباوری درآمیخته بود.
تازه در آن لحظه بود که با دیدنِ بیقراریهای خاصِ دخترک و چهرهی مستأصلِ مادرش، دریافتم با فرشتهای روبهرو هستم که دنیایش با ما تفاوت دارد.
با این حال، خشم و درد در تمام وجودم دویده بود. رو به مادرش که با شرمندگی نگاهم میکرد، ایستادم و با گلایهای محکم گفتم: «مادر عزیز، تو که از حال و روز بچه ات آگاهی ، چرا مراقبش نیستی که کار به اینجاها نکشد؟”
خلاصه، دستم را روی صورتِ گلانداختهام گذاشتم و بیآنکه منتظر پاسخی بمانم، به راه افتادم. تمام مسیر تا خانه، به این فکر میکردم که:
چه بسیارند خندههای بیریایی که در پسِ خود، دنیایی از تفاوتها و ناشناختهها را پنهان کردهاند؛ دنیایی که ما از آن بی خبریم.
✍️ 🌱🌾

