از یک آرزو تایک تجربه
سالها پیش وقتی از پشت پنجره خانه مان گربه ای وارد حیاطمان میشد خیلی ذوق میکردم و با خودم فکر می کردم: کاش می شد یکی از این ها را بغل کرد، بوسید و نوازش کرد.
من همیشه عاشق بازیها و شیطنت هایشان بودم.
آن روزها پسر دومم که گیمر و یوتوبر است، از علاقه ام خبر داشت.
یک روز گفت:”مامان بیا بک گربه پرشین خانگی بخریم.”
اول مخالفت کردم، گفتم:
” پسرم، حیوان خانگی دردسر دارد، شاید هم خانه را کثیف کند”.
و اون در جوابم باز ادامه داد اصلآ جای نگرانی نیست، خودم غذا و خاک برایش میگیرم که برای شما هم مشکل درست نکند.
خلاصه برحَسبِ مهر مادری مجبور شدم خواسته شو قبول کنم.
بالاخره چند روز بعد پسرم با یک بچه گربه به خانه آمد.
یک گربه سفیدو پشمالو و دوس داشتنی،
من در آن لحظه احساس کردم آرزویی که در دل داشتم بوقوع پیوسته….
البته مهمان کوچولوی ما بازیها و شیطنت های خودش رو هم داشت.
گاهی بجای اسکروچر، ناخن هایش را به مبل و وسایل خانه می کشید.
و گاهی هم خارج از خاکش گوشه و کنار اتاق را آلوده می کرد.
این موضوع برای من که به تمیزی خانه خیلی اهمیت می دادم، ناراحت کننده بود.
کم کم فهمیدم درست است که داشتن حیوان خانگی می تواند لذت بخش و سرگرم کننده باشد،
اما دردسرهای خاص خودش را هم دارد.
در حال حاضر گربه خانگی پسرم وارد سال چهارم زندگی اش شده، و با همه دوست داشتنی بودنش، هنوز هم گاهی خرابکاری هایی می کند که برای من تبدیل به یک دغدغه همیشگی شده.
در نهایت تصمیم گرفتیم اورا به زیرزمین خانه منتقل کنیم
تا هم دل پسرم نشکند و هم وسایل خانه کمتر آسیب ببیند.
آنروز تازه فهمیدم بعضی آرزوها وقتی به دست می آیند، دیگر شبیه رویا نیستند….
شبیه زندگی اند با تمام مسئولیت هایش. ✍️
☘️
