املاکی برگ سبز

دلنوشته🪴

چند روز پیش بود که با ماشینم به قصد خرید مواد غذایی مختصر از خونه زدم بیرون…
ساعت حدود ۱۲ ظهر بود و پانزده روز بود که از ماه رمضان میگذشت،نزدیک مغازه که رسیدم خواستم بزنم کنار و پیاده شم که پیرزنی کنار خیابون توجه منو به خودش جلب کرد
پیرزن که به نظر میومد ۸۰ رو رد کرده باشه منتظر ماشین بود که او را به مقصدش برسونه و یه عصا هم که بهش تکیه کرده بود و اون دستش هم یه جعبه شیرینی که از قنادی خریده بود
معلوم بود که مدت زیادی برای ماشین کنار خیابون ایستاده بود و چون ظهر بود کسی او رو به راحتی سوار نمیکرد، پیش خودم گفتم منکه برام فرقی نمیکنه خوبه قبل از خرید اول پیرزن رو به مقصدش برسونم بعد به کارهام برسم…
خلاصه شیشه رو دادم پایین و گفتم مادرجان سوار شو برسونمت و در رو براش باز کردم …
بهش گفتم مقصدت کجاست و اون جواب داد مشاور میرم
توی راه همش زیر لب دعا میکرد، گفت میرم خونه دخترم ..

…..بهش گفتم آدرس دقیق رو بلدی ؟ گفت خونه شون زیاد رفتم، یه املاکی کنار خونه شونه بنام املاکی برگ سبز خلاصه تا مسیرش که برسونمش با اشاره دست خیابونای اصلی و فرعی رو بهم میگفت و منم همونطوری که میگفت پیش میرفتم و خیابونها رو یکی یکی طی میکردم تا اینکه فهمیدم آدرسش رو اشتباه میگه و دقیق نمیدونه چون املاکی مورد نظر تو هیچکدوم از خیابونا نبود برای همین چندین بار مجبور شدم شیشه رو پایین بدم و از رهگذرهای اطراف آدرس رو پیدا کنم
وقتی پیرزن به مقصدش رسید و چشمش به مغازه املاکی افتاد خیلی خوشحال شد و بهم گفت اوناها ببین خونه دخترم همونجاست ، اونی که درش قهوه ایه،
بهش گفتم خداروشکر بالاخره پیداش کردیم و ماشینو متوقف کردم و پیرزن رو جلوی در خونه دخترش گذاشتم و منم ازش خداحافظی کردم وبدنبال کار خودم رفتم.
🍃✍️

 

One Reply to “املاکی برگ سبز”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *