امیدی که زیر خاک مانده بود
صبحِ زود، پیش از آنکه گرمای تابستان جان بگیرد وارد حیاط شدم و به سمت آلاچیق کوچکی رفتم که در گوشهی حیاط مان قرار داشت. در وسط حیاط، باغچهی بزرگی...
صبحِ زود، پیش از آنکه گرمای تابستان جان بگیرد وارد حیاط شدم و به سمت آلاچیق کوچکی رفتم که در گوشهی حیاط مان قرار داشت. در وسط حیاط، باغچهی بزرگی...
خریدهایم را تمام کرده بودم و در مسیر بازگشت به خانه قدم میزدم. هنوز دو سه کوچهای تا رسیدن به مقصدم فاصله داشتم که منظرهای توجهم را جلب کرد؛ دختربچهای...
سالها پیش وقتی از پشت پنجره خانه مان گربه ای وارد حیاطمان میشد خیلی ذوق میکردم و با خودم فکر می کردم: کاش می شد یکی از این ها را...
زن ، جلوهای از مهر، استقامت و آفرینش است؛ موجودی که با قلبی سرشار از محبت، گرمای زندگی را به خانهها میبخشد و با صبر و توانایی بینظیرش، دشوارترین مسیرها...
دلنوشته🪴 چند روز پیش بود که با ماشینم به قصد خرید مواد غذایی مختصر از خونه زدم بیرون… ساعت حدود ۱۲ ظهر بود و پانزده روز بود که از ماه...